x: به آغوش تو محتاجم ، مرا در سینه در قلبت به جایم کن ;x

گفتم که بدانی گل من پرپر شد
آن عشق عظیم من دگر بی بر شد
دیگر نظرم نیست به این دنیا هیچ
عشقم چه غریبانه بمرد و دل من بی کس شد

نمی دانم این همه عشق نشانه ی چیست
عشق من به اوی و عشق او به کیست
منی که از تنهایی گریزانم بگو خدایا
بگو که نظر او جز من به یار دگری نیست

نفس ندارم حتي نفسي چند و کم
نفس به من ده که دارم خفه مي شوم از زيادي درد و غم
نفس ندارم در سينه سرد و هم
نفس بي غم ده در اين جاده پر پيچ و خم

شور عشق من دگر رسوا شده
هر کسي داند که دل تنها شده
هر که مي داند که من عاشق شدم
ليک مي پرسد چه کس لايق شده
من ندارم حرف مي ماند سخن
در ميان سينه ام محفوظ و امن

ندارم غم تو غم داري به سينه
نه خوشحالم که درد من همينه
که هر غم در دلت باشد غم من
ندارم من دلي آرام بر تن
به گيتي رحمتت پروردگارا
بده آرامشي بر دل خدايا
تو دانايي تو رحماني تو نوري
به من ده در ره عشقم صبوري

منم دلداده و دلدار تو هستي
منم سرگشته و سردار تو هستي
منم مجنون و عاقل سر تو هستي
منم عاشق دل و معشوق تو هستي
سفر کردم به شهر دلنوازان
عبور از عاشقي کردم خرامان
سپر کردم دلم را بي تو آن سان
که ليلايم نمي فهمد مرا جان
ننال از بي نوايي در زمانه
بنال از هر جدايي بي بهانه
تمام عمر را يک جا به سر کرد
مرا در گوشه اي از ذهن رها کرد
ببرد يادم ز يادش بهترين کس
بمردم بي هوس در عشق او پس
اي قلم از خاطراتت بنويس
از قشنگي از مرامت بنويس
بنويس از دل دلتنگ خزان
بنويس از عشق خود با دل و جان
تک تک خاطره ها را رد کن
تو نگو که عشق خود را ترک کن
نتوانم نتواني نتواند هر کس
که به عشقي برسيد و ترک کرد
از صميم قلب من عاشق شدم
از نگاه تو چه مژگان تر شدن
اشک ريزم در فراغ از روي غم
هر غمي در پيش اين غم بس چه کم
به غم گفتم چرا اين دل حزين است
به صحراي وجودش اين جحيم است
گرفته آتشي از تير چشمان
ميان برف و بوران زمستان
کز آن پس زندگي پر از غمي تلخ
که آرامش ندارد زخم اين قلب
به عشقت غم نبود اين غم از اين است
که رفتي اين دل از آن روز غمين است
بيا بازا که طوفان گردد اين دل
بَرِ صحراي بي حاصل شود سيل
بروياند همه سبزي به اين دشت
بماند يکه عشقت در بر دشت
دلم گفته به من هردم که اي يار
براي ماندنت در دل چنين باش
چه خوب و مهربان و لايق عشق
چه پاک و دلنواز و باعث خير
نخواهم گل که گل مانند تو نيست
نخواهم هيچ کس مانند تو کيست؟
تو دريايي منم مانند قطره
تو انبوهي منم مانند ذره
منم روز و تو هم مانند خورشيد
تو در قلبم نباشي سرد و تاريک
بيا با من بمان اي برتر از هر
که بي تو هر دم است چشمان من تر
به دل راهي نمانده جز غم و درد
که جان چيزي نديده جز شب سرد
ميان اوج شادي تا به يک دم
تو را ديدم تو هم رفتي و ماند در اين دلم غم
ميان سينه دارم يک دل تنگ
ميان اين دلم عشق تو پر رنگ
دو چشمانم ز هجر تو شده تر
تمنا مي کنم برگرد و برگرد
مست گشتم از شميم عطر گل
روز بايد باز عبور از روي پل
از پل هجران و درد انتظار
از نبودن پيش تو فصل بهار
خواب بر چشمان عاشق شد حرام
چشم تو بر چشم من مانند دام
دل نمود از آن خود دل را ببرد
بعد از دل دادنم جان هم بمرد
سوخت قلبم از جدايي ها و هجر
شعله روشن تر نمود آن تير چشم
چهره ي معصوم تو مانند نور
کرده از باريکه ي ذهنم عبور
سد نموده راه دل را بي چرا
اين دلم بي حد بخواهد باز تو را
روزگار من ب من آموخته
هر که دل بر دلبري داده پرانش سوخته
دل به او دادم نماند او در برم
مردم از اين آتشي که در دلم افروخته
مي روم شايد دگر پيدا شود
خط نامردي براي روزگار
مي روم دنبال عشقي پر گهر
تا دگر نالان نباشد دل زار
اشک چشمانم به روي گونه ها
رفته اي جانم به قربانت چرا
مي شود دريا چه طوفان از وجود
از وجود پاک تو اي روح رود
مي روم غمگين و نالان راه بين
شايدم بازآيي و بيني چنين
حال نادارم که بي تو از جفا
مرده دل در قعر اين نامردي ها
نکته اي از چشم تو در قلب من جا مانده است
آن همان عشق است که بر جانم ز نو جان داده است
جان گرفتم با وجودت رفتي و بي جان شدم
دل ببردي با نکويي نيستي و بي يار منم
زمين را مي سپارم تا توانم
که حتي لحظه اي با تو بمانم
به تو محتاجم و محتاج عشقم
بگو در دل نداري پاره اي غم
که جان با شاديت گيرم دوباره
وگر نه با غمت بي چون و چاره
بميرم جان نگيرم از سر نو
که غم داري عزيزم در دلت تو
روزگاري خالي از هر غم بُِدم
تا تو را ديدم چه مجنون سر شدم
رفتي و دل هم به دنبالت دوان
اشکهايم مثل باران شد روان
روزگار من به عشقت گشته غم
تک دليلش هم نبودت پيش من
تا بدان روز وصال اين انتظار
مي کشد هر دم مرا باز از دوبار
پرم چيد و دلم در حسرت اوج
بسوزانيد جگر در سوگ اين موج
بپرسيدش چرا اينگونه بشکست
دلم من را چو شيشه او بدين دست
پرم بست عشق تو در قفسم کرد
مرا ديوانه ي هر نفسم کرد
به کنج اين قفس گشته نفس تنگ
چه بي کس مانده ام گشته دلش سنگ
به سوي بي کسي هايم روانم
به طرف آسمان غم دوانم
تمام آرزوهايم همه مرد
تو رفتي و دلم بي يکه اي خورد